درباره نویسنده
کودک 33 ساله
کودک 33 ساله- در این وبلاگ شریک کودکیهای من شوید.....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • سررسید 1392
  • قصه صوتی
  • کاملترین کلکسیون دهه شصت
  • لیست کارتونها و سریالهای موجود
مطالب اخیر
  • سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
  • از سوسک سیاه به خرمگس...!
  • تفریحات سالم ما
  • یه روز یه آقا خرگوشه
  • بابام رو تو ندیدی
  • استعفا از بزرگسالی
  • دهه شصت یعنی ....
  • دویدمو دویدم
  • ما دهه شصتیها!!!!!
  • تکیه کلام های خاطره انگیز....
  • مرور اشعار خاص در خاطرات کودکی
  • شب بلند یلدا و تخفیف ویژه
  • درخواستی ها
  • دانلود قصه خاطره انگیز علا الدین با لینک مستقیم
  • دانلود قصه خاطره انگیز علی مردان خان با لینک مستقیم
  • قصه علیمردان خان در شهر شیاطین
  • قصه خاطره انگیز سه بچه خوک با لینک مستقیم
  • باز باران٬ با ترانه
  • چشماتو هم بذار رفیق
  • خانواده
  • این جمله های کودکی رو یادتون میاد ؟؟؟
  • دانلود کارتون بچه های مدرسه والت با لینک مستقیم
  • دانلود کارتون بچه های کوه تاراک با لینک مستقیم
  • دانلود کارتون بابالنگ دراز با لینک مستقیم
  • کودک دهه شصت
  • هدیه نوشتاری وبلاگ به دوستان همیشگی
  • دانلود کتاب ریاضی کلاس اول دبستان 1360
  • یادی از ساعت خوش
  • دنلود کارتون اسکروچ به مناسبت سال نو میلادی
  • تبلیغای قدیمی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٢
  • اردیبهشت ٩٢
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آذر ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
دوستان من
  • فوتوبلاگ شریک کودکیهای من شوید
  • صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید
کدهای اضافی کاربر



Pagerank
شریک کودکیهای من شوید
وبلاگ ویژه کودکان و نوجوانان دهه شصت
 
نویسنده: کودک 33 ساله - سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
کیا اینو وقتی دبستانی بودن می خوندن؟؟؟


اولیا شلخته

دومیا پا تخته

سومیا رئیسن

چارمیا پلیسن

پنجمیا لیسانسه، یه سره میرن فرانسهلبخند
نظرات ()



از سوسک سیاه به خرمگس...!
نویسنده: کودک 33 ساله - پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢

از سوسک سیاه به خرمگس...! خرمگس به گوشم...!

با خوندن  جمله بالا یاد چی می افتید. بله فیلم عروسکی دهه شصت رو میگم!

چاق و لاغر! همان فیلمی که ساعت‌ها مردم را درایام دهه فجرِ اون سال‌ها روبروی جعبه جادویی میخکوب می‌کرد. دوتا عروسک مضحک و جالب که از طرف رییس بزرگِ نامرئیشون ماموریت های خرابکاری و به هم زدن جشن انقلاب را داشتند، ولی هیچ وقت موفق نمی شدند وفقط با کارهای خنده‌دارشان رییس بزرگ را عصبانی و کلافه می‌کردند.

دوست دارید به یمن دهه فجر امسال با هم سری به این فیلم عروسکی تو اون سال‌ها بزنیم؟ پس بریم.

عروسک‌های دست و پا چلفتی - از شخصیت‌های فیلم شروع می‌کنیم.

علاوه بر چاق و لاغر که کاراکترهای اصلی بودند، رییس بزرگ، که البته هیچ وقت دیده نمی‌شد ومردم فقط صداش رو می‌شنیدن، ‍‍ژ‌یان بدون راننده (قرقی )، دزدگیر ویژ‍ه آدم آهنی که به جای چاق و لاغر بی‌‌عرضه به کار گرفته شد، به نام ایکس625، دزدگیر ویژه و... (اصلا آن زمان دزدگیر نبود، اما کارگردان فیلم یک پیش‌بینی جالب از سال‌های آینده کرد.)

موضوع فیلم همان‌طور که اشاره شد و اکثر شما هم یادتون هست، خرابکاری در برگزاری جشن دهه فجر و انقلاب توسط اون دو تا عروسک دست و پا چلفتی بود که البته هیچ وقت هم موفق نمی‌شدند. اما اصلا این فیلم چطور ساخته شد؟ خوبه بدونید اولین بار این فیلم به صورت تئاتر زنده در یکی از سالن‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اجرا می‌شد. کارگردانش هم در آن زمان ایرج طهماسب بود. ولی کم‌کم  کارش به تلویزیون وخونه‌ها کشید. اون اواخر(سال 66) هم که کلا عروسکا از حالت باتومی به حالت پوشیدنی تبدیل شدند و دیگر خودشان می‌توانستند راه بروند و غذا بخورند و صحبت کنند و...

یادش بخیر! «لاغره» رییس «چاقه» بود و چاقه، همش اونو، «رییس کوچیکه» صدا می‌زد. چاقه همش از رییس کوچیکه کتک می‌خورد. چون هیچ وقت نمی‌تونستند تو ماموریتاشون موفق بشن. آخرشم اینقدر تو کاراشون گند زدن که رییس نامرئیشون مجبور شد با اردنگی اونا رو بندازه بیرون و یک آدم آهنی بجاشون استخدام کنه ایکس 625 رو می‌گم. یادتون که هست!

کله پوک! ناراحت نشید. کله‌پوک، تکیه کلامی خاصی بودکه رییس با آن لحن شیرینش به کار می‌برد و بیننده‌ها رو به خنده وا می‌داشت. بله چاق و لاغر یک فیلم طنز عروسکی بود که از سال 65 تا 69 در ایام دهه مبارکه فجر مهمان خانه‌های مردم بود. سریالی که از شبکه دوم پخش می‌شد. تا اونجایی که یادمونه فیلم کم هزینه و موفقی هم بود. ولی نمی‌دونم اون فیلم چی داشت که با وجودی که همه می‌دونستند این خرابکارا تو کارشون موفق نمی‌شن، تا آخرش روبروی تلویزیون می‌نشستند و فیلم رو دنبال می‌کردند.

راستی چرا دیگه الان تو تلویزیون از اون برنامه‌ها خبری نیست؟ واقعا چرا؟

نظرات ()



تفریحات سالم ما
نویسنده: کودک 33 ساله - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
بگو دوچرخه . . . سیبیل بابات میچرخه
بگو فرانسه . . . بابات قد آدامسه
بگو خاک انداز . . . خودتو جلو بی انداز
بگو متکا . . . بخور از این کتک ها
بگو باد بزن . . . برو سره کوچه داد بزن
بگو پنیر . . . برو یه گوشه بمیر
بگو شامپو . . . بیا بغلم گامبو
بگو سه هفتا،بیستو یکی . . . خاک تو سر تو یکی
بگو چاقو . . . برو بچه دماغو
بگو اشرف . . . دلم برات قش رفت.
از تفریحات سالم ما
کسی چیز دیگه یادش هست ؟؟؟

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید

نظرات ()



یه روز یه آقا خرگوشه
نویسنده: کودک 33 ساله - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

یه روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ..........


نترس جونم کارت دارم
من خرگوشی بی آزارم
بیا از لونه ت بیرون
نمیخوای مهمون

موشه یواش اومد بیرون
نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه
دهنش بازه .......

شاید میخواد بخوردم
یا که باخودش ببردم
پس میرم پیش مامانم
آنجا میمانم

مادر موشه عاقل بود
زنی باهوش و کامل بود
نگاهی کرد به خرگوش
گفت به بچه موش

نترس جونم این مهمونه
مهمون خوب و مهربونه
زود برو بهش سلام کن
بیارش خونههههههه

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید

نظرات ()



بابام رو تو ندیدی
نویسنده: کودک 33 ساله - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

گنجشک ناز و زیبا
که می پری اون بالا

بال و پرت به رنگ خاک
دلت مهربون و پاک

به من بگو وقتی که پر کشیدی
بابام رو تو ندیدی

دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت

پیش ستاره ها رفت
یواش و بی صدا رفت



ستاره آی ستاره
پولک ابر پاره

خاموشی یا می تابی؟
بیداری یا که خوابی؟

به من بگو وقتی که خواب نبودی
بابام رو تو ندیدی

دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت

از اون طرف از اون راه
رفته به خونه ماه



ماه سفید تنها
که هستی پشت ابرا

نقره نشون کهکشون
چراغ سقف آسمون

به من بگو وقتی که نور پاشیدی
بابام رو تو ندیدی

همین جا پیش من بود
نموند و رفت زود زود

اون بالا بالاها رفت
بابات پیش خدا رفت

***

خدا که مهربونه
پیش بابام می مونه

گریه نمی کنم من
که شاد نباشه دشمن

 

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید

نظرات ()



استعفا از بزرگسالی
نویسنده: کودک 33 ساله - یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید

نظرات ()



دهه شصت یعنی ....
نویسنده: کودک 33 ساله - شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
دهه شصت یعنی :
یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی
یعنی صف کیلومتری نون
یعنی آتاری و میکرو
یعنی برنج کوپنی
یعنی فخرفروختن با کتونی میخی
یعنی تلویزیون سیاه و سفید
یعنی آدامس خروس نشان
یعنی کارت بازی با دمپایی
یعنی کپسول بوتان و پرسی
یعنی نوار کاست
یعنی بوی نفتالین لای رختخواب
یعنی خریدن لبو و لواشک از سر کوچه ی مدرسه
یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی
یعنی نیمکت سه نفره
پوشیدن لباس داداش بزرگه
یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم
یعنی بوی نم زیر زمین
یعنی چوبین و برونکا
یعنی تیله بازی
یعنی اشکنه و خشیل
قاشق زنی تو چهارشنبه سوری
عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم
یعنی صدای آژیر قرمز
یعنی سریال اوشین
دهه شصت یعنی من
یعنی تو
یعنی ما !
 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید

نظرات ()



دویدمو دویدم
نویسنده: کودک 33 ساله - جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱

دویدم و دویدم

سرکوهی رسیدم

دوتا خاتون را دیدم

یکیش به من آب داد

یکیش به من نان داد

نان را خودم خوردم

آب را دادم به زمین

زمین به من علف داد

علف را دادم به بزی

بزی به من پشگل داد :|

بقیه قصرو بیخیال فقط میخوام بدونم نویسنده پیش خودش ما رو چی فرض کرده بود :|

بعد ما پیش خودمون چی فکر میکردیم که پشگلُ رفتیم دادیم نونوا

 

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »