از سوسک سیاه به خرمگس...! خرمگس به گوشم...!
با خوندن جمله بالا یاد چی می افتید. بله فیلم عروسکی دهه شصت رو میگم!
چاق و لاغر! همان فیلمی که ساعتها مردم را درایام دهه فجرِ اون سالها روبروی جعبه جادویی میخکوب میکرد. دوتا عروسک مضحک و جالب که از طرف رییس بزرگِ نامرئیشون ماموریت های خرابکاری و به هم زدن جشن انقلاب را داشتند، ولی هیچ وقت موفق نمی شدند وفقط با کارهای خندهدارشان رییس بزرگ را عصبانی و کلافه میکردند.
دوست دارید به یمن دهه فجر امسال با هم سری به این فیلم عروسکی تو اون سالها بزنیم؟ پس بریم.
عروسکهای دست و پا چلفتی - از شخصیتهای فیلم شروع میکنیم.
علاوه بر چاق و لاغر که کاراکترهای اصلی بودند، رییس بزرگ، که البته هیچ وقت دیده نمیشد ومردم فقط صداش رو میشنیدن، ژیان بدون راننده (قرقی )، دزدگیر ویژه آدم آهنی که به جای چاق و لاغر بیعرضه به کار گرفته شد، به نام ایکس625، دزدگیر ویژه و... (اصلا آن زمان دزدگیر نبود، اما کارگردان فیلم یک پیشبینی جالب از سالهای آینده کرد.)
موضوع فیلم همانطور که اشاره شد و اکثر شما هم یادتون هست، خرابکاری در برگزاری جشن دهه فجر و انقلاب توسط اون دو تا عروسک دست و پا چلفتی بود که البته هیچ وقت هم موفق نمیشدند. اما اصلا این فیلم چطور ساخته شد؟ خوبه بدونید اولین بار این فیلم به صورت تئاتر زنده در یکی از سالنهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اجرا میشد. کارگردانش هم در آن زمان ایرج طهماسب بود. ولی کمکم کارش به تلویزیون وخونهها کشید. اون اواخر(سال 66) هم که کلا عروسکا از حالت باتومی به حالت پوشیدنی تبدیل شدند و دیگر خودشان میتوانستند راه بروند و غذا بخورند و صحبت کنند و...
یادش بخیر! «لاغره» رییس «چاقه» بود و چاقه، همش اونو، «رییس کوچیکه» صدا میزد. چاقه همش از رییس کوچیکه کتک میخورد. چون هیچ وقت نمیتونستند تو ماموریتاشون موفق بشن. آخرشم اینقدر تو کاراشون گند زدن که رییس نامرئیشون مجبور شد با اردنگی اونا رو بندازه بیرون و یک آدم آهنی بجاشون استخدام کنه ایکس 625 رو میگم. یادتون که هست!
کله پوک! ناراحت نشید. کلهپوک، تکیه کلامی خاصی بودکه رییس با آن لحن شیرینش به کار میبرد و بینندهها رو به خنده وا میداشت. بله چاق و لاغر یک فیلم طنز عروسکی بود که از سال 65 تا 69 در ایام دهه مبارکه فجر مهمان خانههای مردم بود. سریالی که از شبکه دوم پخش میشد. تا اونجایی که یادمونه فیلم کم هزینه و موفقی هم بود. ولی نمیدونم اون فیلم چی داشت که با وجودی که همه میدونستند این خرابکارا تو کارشون موفق نمیشن، تا آخرش روبروی تلویزیون مینشستند و فیلم رو دنبال میکردند.
راستی چرا دیگه الان تو تلویزیون از اون برنامهها خبری نیست؟ واقعا چرا؟
یه روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ..........
نترس جونم کارت دارم
من خرگوشی بی آزارم
بیا از لونه ت بیرون
نمیخوای مهمون
موشه یواش اومد بیرون
نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه
دهنش بازه .......
شاید میخواد بخوردم
یا که باخودش ببردم
پس میرم پیش مامانم
آنجا میمانم
مادر موشه عاقل بود
زنی باهوش و کامل بود
نگاهی کرد به خرگوش
گفت به بچه موش
نترس جونم این مهمونه
مهمون خوب و مهربونه
زود برو بهش سلام کن
بیارش خونههههههه
گنجشک ناز و زیبا
که می پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک
دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی
بابام رو تو ندیدی
دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره ها رفت
یواش و بی صدا رفت
ستاره آی ستاره
پولک ابر پاره
خاموشی یا می تابی؟
بیداری یا که خوابی؟
به من بگو وقتی که خواب نبودی
بابام رو تو ندیدی
دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت
از اون طرف از اون راه
رفته به خونه ماه
ماه سفید تنها
که هستی پشت ابرا
نقره نشون کهکشون
چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی
بابام رو تو ندیدی
همین جا پیش من بود
نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت
بابات پیش خدا رفت
***
خدا که مهربونه
پیش بابام می مونه
گریه نمی کنم من
که شاد نباشه دشمن
دویدم و دویدم
سرکوهی رسیدم
دوتا خاتون را دیدم
یکیش به من آب داد
یکیش به من نان داد
نان را خودم خوردم
آب را دادم به زمین
زمین به من علف داد
علف را دادم به بزی
بزی به من پشگل داد :|
بقیه قصرو بیخیال فقط میخوام بدونم نویسنده پیش خودش ما رو چی فرض کرده بود :|
بعد ما پیش خودمون چی فکر میکردیم که پشگلُ رفتیم دادیم نونوا
مطالب قدیمی تر »

