یکی بوود یکی نبود..تو یه جنگل سر سبز یه آقا روباه با دم بلند و قشنگش زندگی می کرد..یه روز آقا روباهه حوصلش تو جنگل سر رفته بوود و تصمیم گرفت بره بیرون و یه دوری بزنه...همینطور که داشت می رفت رو زمین چشمش به یه تکه سنگ براق افتاد و برش داشت و یه گوشه قایم کرد..

خلاصه رفت و رفت تا به یه مزرعه رسید..اونجا خوونه خاله پیرزن بوود.روباه رفت تو کلبه و دید یه کاسه شیر رو زمینه وسرش رو کرد تو کاسه و شروع به خوردن کرد..همین موقع خاله پیرزن از راه رسید...روباهو دید...بواشکی قیچی رو برداشت و دم روباهو چید..

روباه داد زد و گفت :خواهش می کنم*** خاله پیرزن ***دممو بده***تا بدوزم من
خاله پیرزن گفت:دمتو کندم***به خاطر شیر***شیرمو بده***دمتو بگیر

روباه را افتاد و رفت و رفت تا به یه گاو رسید
به گاو گفت
گاو حنایی***به من شیر بده***تا بدهم به خاله پیرزن***تا بده خاله دمم رو به من

گاو ما و مایی کرد و گفت ::
یه بغل علف **واسه من بیار***تا که بخورم ***سیر سیر سیر***اون وقت میدهم ***به تو کمی شیر

روباه دم بریده رفت و رفت تا به دشت رسید.
به دشت گفت:ای دشت زیبا***من علف میخوام***تا بدهم به***گاو حنایی***تا بدهد اوو***کمی شیر به من***من شیرو بدم***خاله پیرزن***تا بده خاله ***دممو به من

دشت گفت :کمی آب بده***تا بشم سیراب***تا علف بدم***من به جای آب

روباه رفت و رفت تا به چشمه رسید

به چشمه گفت:کمی آب بده ***بدهم به دشت***از او بگیرم***یه کمی علف***تا بدهم به***گاو حنایی***تا بده گاوه***کمی شیر به من***من شیرو بدم***خاله پیرزه***که بده خاله***دممو به من

چشمه گفت:یه کوزه بیار***پر کن و ببر ***خدا نگهدار

روباه رفت و رفت تا به یه دختر روستایی رسید که یه کوزه رو دوشش بوود و داشت به سمت چشمه میرفت

گفت:دختر آی دختر...یه کوزه میخوام***پر کنم از آب***بدهم به دشت***از او بگیرم***یه کمی علف***تا بدهم به***گاو حنایی***تا بده گاوه***کمی شیر به من***من شیرو بدم***خاله پیرزه***که بده خاله***دممو به من

دختر گفت:انگشتر دارم ***نگین نداره***برو برایم ***یه نگین بخر***نگین رو بیار***کوزه را ببر

روباه دم بریده یادش افتاد به اون تیکه سنگ درخشانی که یه گووشه قایم کرده بوود.بدو بدو رفت و سنگ را آورد و به دختر داد و کوزه را گرفت و پر از آب کرد و به دشت داد و از دشت علف گرفت و به گاو داد و از گاو شیر گرفت و بر د داد به خاله پیرزن..

خاله پیرزن که روباهو با شیر دید خندید و گفت :آفرین به تو ***روباهه زرنگ ***حالا میدوزم***دمتو قشنگ
خاله پیرزن دم روباهوو دوخت و روباه شاد و خرم به جنگل برگشت

غصه ما به سر رسید کلاغه به خوونش نرسید