روزی روزگاری یه مرد روستایی بود که چیزی نداشت، نه مال نه دارایی نه زمین و نه خانه، و تنها وسیله ای که می تونست با فروش آن شکم زن و بچه هایش را سیر کند کاه « کولش » بود. کاه را که از شالیکاران می خرید می برد بازار می فروخت و غروب وقتی می خواست از بازار به خانه برگرده با فروش پول کاه دو تا ماهی بزرگ می خرید و به چماقش آویزان می کرد و می برد خانه تا زن و بچه هایش بخورند.

سال ها بود که این مرد روستایی کارش همین بود و همیشه از یک مسیر می اومد و از همان مسیر بر می گشت طلا فروشی که در مسیر این روستایی مغازه داشت روزی بر می گرده و بهش می گه : « الان چند سالِ که این کار رو می کنی و من متوجه تو هستم می خوام بهت بگم میشه یه برش از این ماهی هاتو سرخ کنی و برام بیاری ؟ » مرد روستایی که سرشار از محبت و مهربانی بود گفت : « به چشم فردا برات می آرم » فردای اون روز به زنش گفت : « یکی از این ماهی ها را درسته سرخ کن و با دیگ «پلو آبکش» بهم بده می خوام ببرم برای یه طلا فروش » زنش هم همین کار رو کرد.

خلاصه مرد روستایی ماهی و پلو رو آورد به طلا فروش داد و طلا فروش هم از او خیلی تشکر کرد ، غروب که روستایی داشت بر می گشت طلا فروش صداش زد که « بیا دیگتو بهت بدم، دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود تا به حال این جور غذای خوشمزه نخورده بودم ». ( در گیلان معمولا رسم است اگر کسی چیزی یا خوراکی در یک ظرف بریزد و برای کسی ببرد او هم چیز دیگری در ظرف می ریزد و به او می دهد ).

طلا فروش وقتی که دید این مرد روستایی این قدر مهربونِ دیگشو پر پول کرد و بهش داد. مرد روستایی که تا به حال این قدر پول ندیده بود با خودش گفت « بهترِ یه قلک بخرم و این پول ها رو توی قلک پس انداز کنم تا بتونم روزی ثروت مند بشم.

مگه مردم چطور پول دار میشن، مثلا همین طلا فروش چطور ثروتمند شد حتما اون هم مثل من قبلا کاه فروش بود ». به هر حال پول ها را توی قلک می ریزه و می بینه قلک تا نصفش پر شده با خودش گفت « هر طور شده امسال این قلکو پر می کنم ». فرداش که رفت و کاه فروخت به جای دو تا ماهی بزرگ دو تا ماهی کوچک تر خرید و برد خونه و بقیه پول رو داخل قلک ریخت.

هی روز به روز ماهی ها رو کوچک تر کرد تا رسید به روزی یه ماهی و بعد ها همان یه ماهی هم قطع شد و فقط چماق خالی اش رو روی دوشش می گذاشت و می رفت طلا فروش که هر روز متوجه این مرد روستایی بود روزی برگشت بهش گفت « جریان چیه؟ دیگه ماهی نمی خری؟ میشه برام توضیح بِدی ؟ » روستایی گفت « راستشو بخواهی جریان از موقعی شروع شد که تو اون دیگ پول رو بهم دادی.

وقتی اون همه پول رو دیدم رفتم یه قلک گنده خریدم و این پول ها رو توش ریختم و با خودم عهد کردم تا این قلکو  پر نکنم آروم نشینم به همین خاطر دیگه برای بچه ها ماهی نمی خرم و همه پول فروش کاه رو  توی قلک می ریزم. » طلا فروش گفت : « چقدر دیگه مونده قلکت پر بشه؟ » گفت : « به اندازه یه وجب. » طلا فروش دلش به حال زن و بچه روستایی سوخت و اون مقدار پول رو یه جا بهش داد و ازش قول گرفت از این به بعد برای بچه هاش ماهی بخره.

روستایی که طمع پولدار شدن کورش کرده بود، رفت یه قلک بزرگ تر خرید و باز هم هر قدر کاه می فروخت پولش رو توی اون می ریخت. ولی چون از طلا فروش خجالت می کشید و بهش قول داده بود مسیر راهش رو عوض کرد. دیگه سال های سال طلافروشو ندید، زن و بچه های روستایی از گشنگی مردند و این روستایی شد سر دسته همه پولدارها، تا اینکه روزی تو یکی از کاروانسراهاش نشسته بود که ناگهان چشمش افتاد به همون طلافروش، صداش کرد و گفت : « منو می شناسی ؟ » طلا فروش گفت : « نه. »

گفت : « من همون روستایی هستم که با فروش کاه هر روز دو تا ماهی بزرگ می خریدم و می بردم خونه، چه زندگی شیرینی داشتم، تو با اون دیگ پولت منو به این روز انداختی و لذت زندگی شیرینو از من و زن و بچه هام گرفتی. زن و بچه هام از گشنگی مردند و امروز کارم شده فقط حساب و کتاب ثروت و دارایی ام نه زندگی دارم نه سلامتی، نه دلخوشی دارم نه خوراک، نه زن دارم نه بچه.

با این همه ثروت فقط روزی یه تکه لواش خالی می تونم بخورم دلم نمیاد یه ریال از این ثروتم رو به کسی بِدم. ای کاش تو رو نمی دیدم و همون کاه فروش باقی می موندم و در کنار زن و بچه ام زندگی شیرینی داشتم، ای کاش هیچ بنده خدایی گرفتار حرص و طمع و زر اندوزی نشه. »