رنج و گنج

برو کار می کن مگو چیست کار

که سرمایه ی جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان،چون همی خواست خفت

که«میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه،کِشتگه بَر کنید

همه جای آن زیر و بالا کنید

نمانید نا کنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ»

پدر مرد و پوران به امّید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاو آهن و بیل کندند زود

هم این جا،هم آن جا و هر جا که بود

قضا را در آن سال،از آن خوب شخم

ز هر تخم،برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت،شد گنجشان

---------------------

دو کاج

در کنار خطوط سیم پیام

خارج از ده،دو کاج روییدند

سالیان دراز،رهگذران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

***

روزی از روز های پاییزی

زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

***

گفت:«ای آشنا،ببخش مرا

خوب در حال من تأمّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمّل کن»

***

کاج همسایه گفت با تندی:

«مردم آزار،از تو بیزارم

دور شو،دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم؟»

***

بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی محبّت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

***

مرکز ارتباط دید آن روز

انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی

تا ببیند که عیب کار از چیست؟

***

سیمبانان پس از مرمّت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز

با تبر تکّه تکّه بشکستند

--------------

میازار موری که دانه کش است

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد 

که رحمت بر آن تربت پاک باد   

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی در افتی به پایش چو مور

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

تواناتر از تو هم آخر کسی است

خدا را بر آن بنده بخشایش است

  که خلق از وجودش در آسایش است