دویدم و دویدم

سرکوهی رسیدم

دوتا خاتون را دیدم

یکیش به من آب داد

یکیش به من نان داد

نان را خودم خوردم

آب را دادم به زمین

زمین به من علف داد

علف را دادم به بزی

بزی به من پشگل داد :|

بقیه قصرو بیخیال فقط میخوام بدونم نویسنده پیش خودش ما رو چی فرض کرده بود :|

بعد ما پیش خودمون چی فکر میکردیم که پشگلُ رفتیم دادیم نونوا

 

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید