یه روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ..........


نترس جونم کارت دارم
من خرگوشی بی آزارم
بیا از لونه ت بیرون
نمیخوای مهمون

موشه یواش اومد بیرون
نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه
دهنش بازه .......

شاید میخواد بخوردم
یا که باخودش ببردم
پس میرم پیش مامانم
آنجا میمانم

مادر موشه عاقل بود
زنی باهوش و کامل بود
نگاهی کرد به خرگوش
گفت به بچه موش

نترس جونم این مهمونه
مهمون خوب و مهربونه
زود برو بهش سلام کن
بیارش خونههههههه

 

صفحه فیس بوک شریک کودکیهای من شوید