بچه که بودیم...همیشه ادای آدم بـزرگـــارو در میاوردیم
یکی بابا میشد...یکی مامان
یکی خاله میشد...یکی عمـو
پســرا سیبیل میذاشتـن ، اخــم میکردن و صداشونو کلفــت میکردن...
دختـــرا یواشکـی آرایش میکردن ، کفشای پاشنه بلند مامانشون رو پاشون میکردن و چــادر سرشون میکردن...

ولی حالا که بـــــزرگ شدیم...همـش تو خیالـه بچگــی دستو پا میزنیمو زل میزنیم به مانیتور و دنبال خـاطراتمون میگـردیم و میگیم...
یـــادش بخیـــر...
آآآآآه میکشیم...
بعضی وقتا لبخنــد رو لبامون میشینه و با بعضی از خاطرات اشــکـــــــ تو چشامون جمـــع میشه...

راست میگن زندگــی دو نیمــه س...
آرزو...حســـــرت