دلم تنگه واسه حیاط خونه قدیمی مون....واسه اون حوض وسط حیاط....درخت

توت و انار و عرعر و زبون گنجشک.....اتاقای گنبدی تو در تو....واسه

مرغدونی....اردک ها و غازها و مرغ و خروس ها....واسه صبح زودی که بیدار

شدیم و پر به سرمون زدیم و سرخ پوست شدیم و بکومبا بکومبا می

کردیم....واسه فرش کردن حیاط در شبهای تابستان....از این سر جیاط تا اون

سر حیاط .....بابای من....بابای مهربون من کجایی که از سر و کولت بالا

برم....رادیو قرمز رو دستت بگیری و بگردی دنبال موج رادیو بی بی

سی...واسمون قصه بگی و خاطره تعریف کنی....دلم واست تنگه.....خیلی

خیلی......شدم پر کس تنها .....دلم تنگه....واسه خونه میثم اینا....واسه بازی با

آتاری.....هواپیما...سفینه...بوکس....تنیس.....آخ که چه حالی داشت...فوتبال تو

کوچه.....با امید و محتبی و مرتضی و .....دلم هوا می خواد.....دارم خفه می

شم تو این زمونه که همه سنگدلن.....می خوام بگردم به 20 سال پیش....بشم

هموم پسر بچه 13-14 ساله که فکرهای عجیب غریب می کرد.....دلم تلویزیون

کمدی رو می خواد که از ساعت 4 بشینم پاش و عکس گمشدگان و عکس گل

نگاه کنم تا برنامه کودک شروع بشه.....دلم می خواد خیلی کوچیک شم.....