روزهایی بود که همه آرزوهایمان در داشتن یک کامپیوتر خلاصه می شد.
بعد یک خط تلفن همراه و یک گوشی موبایل، جای آرزوی قبلی را گرفت.
(همان روزها، دوستی که به شدت برای گلد کوئست بدوبدو می کرد با شور و هیجان می گفت: این حق ماست که موبایل داشته باشیم.)
بعد روزهایی آمد که منتظر بودیم هرچه زودتر سرویس پیامکمان فعال شود و با فرستادن اولین پیامک، کلی ذوق کردیم.
کم کم گوشی هایی آمد که می شد سرهایشان را به هم نزدیک کرد و عکس و چیزهای دیگر برای همدیگر فرستاد.
داشتن یکی از آن ها، آرزوی خیلی هایی شد که گوشی های ساده شان فقط زنگ می زد و مسج می فرستاد.
بعد از اینفرارد، خیلی ها به بلوتوث فکر می کردند و داشتن یکی از آن گوشی ها، آرزویشان بود.
روزهایی بود که با کامپیوتر و اینفرارد و بلوتوث مشغول بودم و وقتی به خودم می آمدم، می دیدم پدربزرگم با چشمهای پرسشگر بهم خیره شده: "چی کار می کنی بابا؟"
...
حالا بچه های کوچک تبلت دستشان می گیرند و با حرکت انگشتشان کارهایی می کنند که روزگاری ما با خانه سازی هایمان می کردیم.
هرکسی سرش توی اندروید خودش است و با دیگری راجع به وایبر و واتس آپ و لاین و چیزهای دیگر حرف می زند.
بچه توی وسیله هایش چیزهایی دارد که برای خودش عادی است.
مثل روزهایی که خودم چیزهایی داشتم که برایم عادی بود و بزرگترها سردرنمی آوردند.
حالا انگار نوبت ماست که غیرعادی باشیم.
با نوارکاست هایی که به سرعت تبدیل به خاطره شده اند و جلوی چشمهای پرسشگر بچه، چیزی برای گفتن ندارند.
فیلم روی دور تندش افتاده و همه چیز به سرعت در حال عوض شدن است.
چیزهای جدید، در چشم به هم زدنی تبدیل به خاطره می شوند و جایشان را به چیزهای جدیدتر می دهند.
زمان و زمانه روی مسیری سرپایینی، به سرعت از جلوی چشم هایمان می گذرند و آدمهای زیادی را با خودشان می برند.
حال و روز همان پیرمرد چرخ و فلکی را دارم که یک جایی وسط بدوبدوها ایستاده و عقربه های ساعتش را بی حرکت نگه داشته.
زمانه می رود و ما را پشت سرش جا می گذارد.
حال و روز این روزهایم، قشنگ یک همچین چیزی است.