اول آذر 59 پا به این دنیا گذاشتم و اکنون اول آذر 93 هست.

سفری سی و کچند ساله در دنیایی که هیچ وفایی نداره....

بعد از 34 سال زندگی هنوزم گیجم....هنوزم دل نازکم ....

و هنوزم کودکم.همیشه سعی کردم کودک درونم رو زنده نگه دارم....

خاطرات کودکی رو هم همینطور....با اینکه خیلیا دل منو شکستن....

ولی دلم واسه کودکیهایی که باهاشون بودم تنگ شده....

واسه روزای خوب و بی دغدغه....واسه آدمای

بی ریا و بی شیله پیله ....واسه تلویزیون کمدی سیاه و سپید

با برنامه های خوبش....واسه خونه قدیمی مون با اون حوض وسط

و درخت عرعر و زبون گنجشک و انارش....واسه داربستهای

تو باغچه که همیشه ازشون بالا می رفتیم...واسه

بازیها،قهر کردنها ، تجربه های عجیب و غریب....

واسه روزهایی که باهم بزرگ می شدیم...

کسایی که مثل برادر و خواهر بودیم ، سالهاست که از هم دوریم.

از غریبه ها غریبه تر ....بزرگترهایی که دوستشون داشتیم

یکی یکی رفتن از این دنیا و یا در بستر بیماری اند....

و یا اونقدر غریبه شدیم که چندسال یه بار

هم همدیگه رو نمی بینیم....خاطرات جلوی چشمم رژه می رن....

ما کی هستیم.کجاییم....و آیا این دنیای مسخره ارزش دوری و کینه و ....

رو داره؟؟؟دوست دارم به 25 سال پیش برگردم....