نمی دانم شما هم مثل ما هستین یا نه؟ یعنی هر چند وقت یه بار که با دوستا دور هم جمع می شین، صحبت کارتون های دوره ی بچگی می شه یا نه؟ عرضم به حضورتون که بل و سباستین، دختری به نام نل، بچه های کوه آلپ، توشی شان، پسر شجاع، موش کور، موش کوهستان، بنر، رامکال، پت پستچی، وتو وتو، بامزی، باربا پاپا، رابرت، سوزی، خانواده ی دکتر ارنست، مهاجرت، پلنگ صورتی، مارکو پولو، سندباد، پینوکیو، پانزده پسر، جزیره ی گنج، بچه های مدسه ی والت، خانواده ی خرس ها، بهترین داستان های دنیا، زبل خان، دهکده ی حیوانات، مورچه و مورچه خوار، مشاهیر بزرگ جهان، مسافر کوچولو، خانواده ی وحوش، اورم و جیرجیر، خونه ی مادر بزرگه، مدرسه ی موشها، پت و مت، افسانه ی سه برادر (نسخه ی عروسکی ایش البته)، فانوس دریایی، میکروبی، پورفسور بالتازار، بچه خرس های قطبی، بند انگشتی، جوجه اردک زشت، دختر کبریت فروش، داستان های جی و مادر بزرگ، الفی اتکینز، سایمون در سرزیمن عجایب، مداد جادو، آدم برفی ها، سارا کورو، بلفی و لی لی بیت، تنسی تاکسیدو (پورفسور بوفی که یادتونه)، وقتی بابا کوچک بود، معاون کلانتر، ژوپی (ژوپیه، ژوپیه، لالالالا لالالا)، گوریل انگوری، یوگی و دوستان، سرندی پیتی، باخانمان تا برسه به ای کی یو سان، آدمک چراغ سبز، ایست (سگ و گربه ای که علایم راهنمایی رانندگی یاد بچه ها می دادند)، داستان های ملل، سفرهای می تی کمون، چوبین، جودی ابوت، کوکلاس، لوک خوش شانس، زنان کوچک، دور دنیا در هشتاد روز، خاله عنکبوت، علی کوچولو، گربه سگ، کایوت و بیپ بیپ، دودکش و کارتون های جدیدی دیگه. صحبت در مورد این کارتون ها برای ما که معمولا خیلی لذت بخشه و هیچ وقت هم کهنه نمی شه. هروقت که صحبت کارتون می شه، هر چند لحظه یه بار یکی اسم یه کارتونی یادش می یاد و می گه: "وای! عزیزم پت پستچی"، اون وقت همه می زنن زیر خنده و یکی تا می یاد بگه "یادته اون گربه اش" که یکی دیگه می گه "وای! یادته مسابقه ی فوتبال تیم سایمون در سرزیمن عجایب با اعداد و ارقام". این وسط بعضی کارتون ها هم بودند که تقریبا همه توی بچگی بدشون می اومده ازشون؛ کارتون هایی مثل داستان های قلی و مادر بزرگه، زهره و زهرا، هادی و هدا، درون و برون، کار و اندیشه، قلقلی.
حالا غرض از لیست کردن این لیست طولانی این بود که اون روزی که با بچه ها نشسته بودیم، صحبت از کارتون نبود؛ صحبت از درس های دوره ی ابتدایی بود. صحبت رسید به اون درسی که توش یه پیرمردی خرش را گم کرده و دنبال آن می گردد تا به پسری می رسد. وقتی از پسر سراغ خرش را می گیرد، پسر از او می پرسد که خرت یک پایش می لنگید؟ پیردمرد می گورد بله بله! تو آن را دیده ای؟ پسر می پرسد که آیا خرت یک چشمش کور بود؟ پیرمرد می گوید بله بله! تو خر مرا دیده ای؟ و همینجوری پسر مدام نشانه های خر پیرمرد را می پرسد و پیرمرد آنها را تصدیق می کند. آخرسر پسر می گوید که خر پیر مرد را ندیده است. آخر آخر سر مشخص می شود که پسرک به خاطر هوش بالایش از نشانه هایی که خر گمشده ی پیرمرد توی جاده گذاشته بوده، مشخصاتش را دریافته است. وقتی یاد این درس افتادیم، من یادم افتاد که آن موقع چقدر اعصابم خرد می شد از اینکه پسرک با اینکه خر را ندیده، نمی گوید که خر را ندیده تا خیال پیرمرد را راحت کند و به افاضه ی فیض درباره ی هوش و ذکاوتش می پردازد. به این فکر افتادم که اگر بتوانم کتاب های دوره ی بچگی مان را پیدا کنم و ببینم که اون وقتها که چیزی متوجه نبودیم، چی توی کله مون فرو کردن؛ حالا چه خوب و چه بد.
حالا شما کتابفروشی سراغ ندارین که بشه کتاب های ابتدایی حدود 15 سال پیش رو بشه پیدا کرد؟
برگرفته از وبلاگ داستان کوتاه