یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیچکس نبود

 

در میان جنگل زیبایی ، شهری بود به نام شهر خرگوشها  که ساکنانش همگی خرگوش بودند.درگوشه ای از این شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ی قشنگی زندگی

 می کردند. آنها یک مزرعه داشتند که در آن هویج و کلم و کاهو پرورش می دادند. مامان خرگوشه آشپز خوبی بود و غذاهای خوشمزه ای می پخت. آمامان خرگوشه و باباخرگوشه سه تا بچه داشتند: دوتا دختر و یک پسر. پسرشان بزرگتر بود. اسم او تیزپا  و اسم خواهرهایش نمکی و قندی بود. تیزپا خیلی تند می دوید و هیچ خرگوشی به او نمی رسید. تیزپا و خواهرانش با بقیه ی بچه خرگوشها، هر روز به مدرسه می رفتند و خانم خرگوش پیری به آنها درس می داد. خانم معلم کمی سختگیر بود؛ اما چیزهای خوبی به بچه خرگوشها یادمی داد. خرگوشها می دانستند که اگر به حرفهای او خوب گوش کنند و به آنها عمل نمایند،می توانند زندگی آرام و بی خطری داشته باشند. خانم معلم درباره ی زندگی و عادتهای همه ی حیوانات به آنها گفته بود. حالا خرگوشها می دانستند که روباه حیوانی حیله گر و دشمن خرگوشهاست. می دانستند که لاک پشتها آرام و سر به زیرند. میمونها بازیگوش و پرسروصدا و زرنگند و.... بله بچه ها، خانم معلم علاوه بر درسهایی که به بچه ها می داد، آنها را وامی داشت تا در حیاط مدرسه باغچه درست کنند و در آن هویج و کلم و کاهو بکارند. می خواست وقتی بچه خرگوشها بزرگ شدند، بتوانند راحت زندگی کنند و به کسی احتیاج نداشته نباشند. در این میان تیزپا از این وضع ناراضی بود. او دلش می خواست فقط بدود و بازی کند.از کارکردن درمزرعه ی کوچک مدرسه بدش می آمد. برای همین هر روز موقع رفتن به مدرسه مادرش را اذیت می کرد و می گفت:« دلم نمی خواهد به مدرسه بروم.می خواهم بروم توی جنگل و بازی کنم. خانم معلم را دوست ندارم. او درسهای سختی به ما می دهد و وادارمان می کند که همه را یاد بگیریم.» مامان تیزپا می گفت: «تو بچه ی تنبلی هستی و برای فرار از درس و مدرسه بهانه می آوری. خانم معلم شما ، به من هم درس داده و مرا هم باسواد کرده است . من پختن سوپ و بچه داری و کار در مزرعه را ازاو یاد گرفته ام. برو، برو و اینقدر تنبلی نکن. ببین نمکی و قندی  چقدر مدرسه را دوست دارند و چقدر با خوشحالی به مدرسه می روند. »آقا خرگوشه هم او را دعوا می کرد و می گفت: «بچه جان ، این حرفها چیه می زنی؟ مدرسه رفتن خیلی مهم است؛ اگر به مدرسه نروی بی سواد و نادان می مانی و خرگوش نادان به درد نمی خورد.نمی تواند دشمنانش را بشناسد و از دست آنها فرار کند. نمی تواند مزرعه اش را آباد کند و گرسنه می ماند. برو، برو و درست را بخوان تا بفهمی که مدرسه رفتن چقدر خوب است. »

آنوقت تیزپا با گوشهای آویزان و چشمهای گریان همراه خواهرانش به مدرسه می رفت و تا می توانست تنبلی می کرد.

 یک روز که بازهم با مامانش حرف می زد و می خواست به مدرسه نرود، روباهی که یواشکی به شهر خرگوشها وارد شده بود و  خودش را پشت خانه ی آنها پنهان کرده بود، حرفهای شان را شنید و فهمید که تیزپا مدرسه را دوست ندارد. آن روز نمکی و قندی که دیرشان شده بود، منتظر تیزپا نماندند و خودشان دویدند و رفتند ،اما تیزپا بعد از آنها از خانه خارج شد و به جای رفتن به مدرسه، به سوی درختان انبوه جنگل رفت تا برای خودش بگردد و بازی کند. وقتی میان جنگل رسید، روباه که او را تعقیب می کرد، مقابلش ظاهر شد و سلام کرد. تیزپا ترسید و خواست فرار کند که روباه خندید و گفت: «دوست کوچولوی من ، چرا فرار می کنی؟ من کاری با تو ندارم. من می دانم که تو مدرسه را دوست نداری .آمده ام به تو کمک کنم.»

تیزپا با تعجب پرسید: «تو از کجا می دانی که من مدرسه را دوست ندارم؟» روباه جواب
 داد: «از اینکه امروز به جای رفتن به مدرسه ، داری توی جنگل پرسه می زنی. »
تیزپا گفت: «اما من از خانم معلم شنیده ام که روباه ها دشمن خرگوشها هستند. »

روباه خندید و گفت: «شاید بعضی از روباهها از خرگوشها به عنوان غذا استفاده کنند ولی من یک روباه گیاهخوار هستم و غذایم کاهو ، کلم ، هویج ، شلغم و انواع دیگر سبزیهاست. اگر به خانه ام بیایی می بینی که چه باغچه ی قشنگی دارم و چه سبزیهای خوشمزه ای در آن
کاشته ام. من هم مثل تو از مدرسه بدم می آمد. برای همین به مدرسه نرفتم و مشغول کار در باغچه ام شدم. درس و مدرسه چه فایده ای دارد؟ آنهم با این معلمهای سختگیر و بداخلاق!»

تیزپا که می دید روباه با او کاری ندارد و با مهربانی حرف می زند، از حرفهای او خوشش آمد.حرفهایش را باور کرد وهمراه او به لانه اش رفت. روباه راست می گفت.او یک باغچه پر از هویج و انواع سبزیهای خوشمزه داشت. خانه اش هم خیلی قشنگ بود. روباه او را به
خانه ی کوچکش که دیوارهای قرمز و در سبز داشت وداخل آن هم چندتا صندلی راحت و میز و تختخواب دیده می شد برد و شروع به پذیرایی کرد. آنقدر خوراکیهای خوشمزه به تیزپا داد که تیزپا خوابش گرفت و رفت روی تختخواب نرم و راحت گرفت و خوابید. وقتی بیدار شد، روباه بازهم به او غذا داد. روباه آنقدر مهربان بود که تیزپا با خودشگفت: « نمی دانم چرا خانم معلم گفته روباهها دشمن ما هستند؛ من که جز مهربانی از این روباه چیزی ندیده ام و دلم نمی خواهد دیگر به خانه ام برگردم. همین جا پیش روباه می مانم و از خوراکیهای خوشمزه اش می خورم و بازی می کنم. دیگر مجبور نیستم به مدرسه بروم.»

اما بچه ها، بشنوید از خانواده ی تیزپا؛ آنها وقتی دیدند که تیزپا گم شده ، سخت نگران شدند. آقا و مامان خرگوش با برفی و نمکی و بقیه ی دوستانشان، همه جا را دنبال او گشتند، اما پیدایش نکردند. آمدند پیش خانم معلم تا او راهنماییشان کند. خانم معلم فکری کرد و گفت:« چند سال پیش گرگی که خیلی گوشت خرگوش دوست داشت ، روباهی را وادار کرده بود تا خرگوشها را گول بزند و به لانه اش بکشاند و آنقدر خوراکی به آنها بدهد تا چاق و چله و پروار شوند . آنوقت روباه خرگوش چاق را به گرگ می داد و گرگ هم در عوض به او مرغ و خروس می داد. این یک معامله بین روباه و گرگ بود. اما وقتی خرگوشها متوجه شدند، دیگر فریب آنها را نخوردند و گرگ و روباه به جای دیگری رفتند. شاید بازهم برگشته باشند و تیزپا فریب خورده باشد. »

یکی از بچه خرگوشها که اسمش زرنگ بود، گفت: «من صبح زود که داشتم می آمدم، از پشت درختها پوزه ی یک حیوان رادیدم اما ترسیدم و فرار کردم و به کسی هم چیزی نگفتم .»

خانم معلم گفت:« شاید پوزه ی روباه را دیده ای و بهتر بود می گفتی تا بیشتر مراقب باشیم. حالا هم باید بگردیم و خانه ی روباه را پیدا کنیم و تیزپا را نجات بدهیم . راستی کدام یک از شما حس بویایی قویتری دارد؟»

عمو فلفلی که خرگوش پیر و مهربانی بود، گفت: « حس بویایی من بسیار قویست. من بوی روباه را خوب می شناسم. الان به شما می گویم که خانه اش کجاست. »

عموفلفلی دماغش را تیز کرد و به راه افتاد. بقیه ی خرگوشها هم به دنبالش رفتند. اومی رفت و بومی کشید . آنها تا آخر جنگل رفتند و سرانجام به خانه ی قشنگی رسیدند که مال روباه بود. عموفلفلی ایستاد و به خانه اشاره  کرد و گفت: «همینجاست. روباه در این خانه است. تیزپا هم اینجاست.» مامان خرگوشه گفت :« بله، من هم بوی تیزپا را حس می کنم، او هم در این خانه است. » خانم معلم به آنها گفت: «باید صبر کنیم تا روباه از خانه خارج شود و بعد به سراغ تیزپا برویم. »آقا خرگوشه گفت: «اما اگرتا آن موقع روباه بلایی به سر پسرم بیاورد، من چه خاکی به سرم بریزم؟»

خانم معلم گفت: « نگران نباش، او فقط به تیزپا غذا می دهد تا چاق شود. » عموفلفلی
گفت: «همگی پنهان شوید تا روباه شما را نبیند و بویتان را حس نکند.» آنوقت همه ی خرگوشها زیر بوته ها پنهان شدند و ساکت ماندند. کمی بعد روباه در حالیکه سوت میزد و آواز می خواند، از خانه خارج شد و رفت. بابای تیزپا به بقیه اشاره کرد که سر جاهایشان بمانند تا او خودش سری به آن خانه بزند .همه منتظر ماندند. آقاخرگوشه با احتیاط جلو رفت و از پنجره ی باز به خانه وارد شد. تیزپا را روی صندلی راحتی دید که نشسته بود و هویج می خورد. آهسته صدا زد:« تیزپا، تیزپا اینجا چکار می کنی؟» تیزپا که انتظار نداشت پدرش را در آنجا ببیند، جا خورد و از روی صندلی پایین پرید. پدرش گفت:« زود باش تا روباه برنگشته از اینجا برویم اگر بمانیم خوراک گرگ خواهیم شد.» تیزپا که دلش نمی خواست از آن خانه برود، گفت:« اما این روباه با بقیه فرق دارد.او  گیاهخوار است و کاری به من ندارد. بگذارید من اینجا بمانم.» آقاخرگوشه که از دست تیزپا خیلی عصبانی بود، گوشهای او را گرفت و او را با خودش از خانه بیرون برد. وقتی آنها پیش بقیه رفتند، خانم معلم گفت:« زود باشید برویم، باید فرار کنیم.» آنوقت همه ی خرگوشها با سرعت از آنجا دور شدند تا به شهر خودشان رسیدند. همه ی آنها به دعوت خانم معلم ، در مدرسه جمع شدند. خانم معلم گفت:« امروز تیزپا را از دست روباه نجات دادیم و حالا او بازهم در میان ماست. اما باید فکری بکنیم ؛ چون روباه و گرگ ما را آسوده نخواهند گذاشت.» تیزپا که از بازگشت به مدرسه ناراحت و ناراضی بود،
گفت:« اما روباه اصلاً حیوان بدی نیست. او به من خوراکیهای خوشمزه داد و مواظب بود که به من بد نگذرد. آنوقت شما می گویید که او بدجنس است. چرا این حرفها را می زنید؟»

 مامان خرگوشه که خیلی ناراحت به نظر می رسید گفت:« تو امروز کار زشتی کردی و دنبال روباه رفتی . بگو ببینم ، جریان چی بود و چطور شد که با او رفتی؟»

تیزپا گفت:« او می دانست که من حال مدرسه رفتن را ندارم، آمده بود تا کمکم کند. او مرا با خودش به خانه اش برد و به من خوراکی داد و مواظبم بود. اما شما آمدید و نگذاشتید پیش او بمانم.»

عمو فلفلی گفت:« پسرجان، تو نمی دانی روباهی که به خرگوش غذا می دهد و از او پذیرایی می کند، چه نقشه ای برایش دارد؟»

 خال خالی که خرگوش جوان و باهوشی بود گفت:« شاید تیزپا یادش رفته که مادرش چقدر زحمت می کشد و هرروز چه سوپهای خوشمزه ای درست می کند. من هر وقت به دیدن خانم و آقاخرگوشه می روم ،از آن سوپهای خوشمزه می خورم و لذت می برم.»

مادر تیزپا که از تعریفهای خال خالی خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت:« ممنونم که از دستپخت من تعریف کردید، اما تیزپا که قدر این چیزها را نمی داند. او امروز نشان داد که نه مدرسه را دوست دارد و نه خانواده اش را...» و با گفتن این حرفها به گریه افتاد.

خانم معلم گفت:« من همیشه دلم می خواهد به شاگردانم خوب درس بدهم. می خواهم وقتی بزرگ شدند، تمام چیزهایی را که برای یک خرگوش لازم است بدانند. می خواهم شاگردانم زرنگ و باهوش و شجاع  و دانا باشند. دوست و دشمن خود را بشناسند و کاری نکنند که باعث گرفتاری و درسر آنها بشود. اگر گاهی به آنها سخت می گیرم ، نباید ناراحت شوند و خیال کنند که می خواهم اذیتشان کنم. نه، قصد من آزار دادن آنها نیست، من یک آموزگارم و یک آموزگار همه ی شاگردانش را مثل فرزندانش دوست می دارد. »

تیزپا که بعد از شنیدن حرفهای دیگران کمی خجالت می کشید ، در حالی که سرش را زیر انداخته بود گفت:« من امروز کار اشتباهی کردم و بدون معطلی دنبال روباه که دشمن ماست راه افتادم و با او به خانه اش رفتم و فکرکردم که او یک دوست واقعی است .اما حالا می فهمم که چه کار بدی کرده ام. مرا ببخشید .دیگر تکرار نمی شود.»

حرفهای تیزپا که تمام شد ،همه ی خرگوشها کف زدند و هورا کشیدند. بعد از آن خرگوشها قرار گذاشتند که بیشتر مراقب باشند و اگر بوی  حیوان ناشناسی را حس کردند، فوراً پنهان شوند و با هیچ غریبه ای حرف نزنند . چندتا نگهبان هم در اطراف مدرسه ایستادند تا اگر حیوان خطرناکی را در اطراف مدرسه مشاهده کردند، به خانم معلم خبر بدهند. عده ای هم یک پناهگاه زیرزمینی ساختند تا در مواقع خطر به آن پناه ببرند و به دست دشمنان نیفتند.  بلهبچه ها، خرگوشهای زرنگ و دانا سالهای سال با آرامش در کنار هم زندگی کردند و هیچ روباهی نتوانست آنها را گول بزند و به لانه ی گرگ ببرد. تیزپا هم پسر درسخوانی شد و دست از تنبلی برداشت. از آن به بعد او بهترین دانش آموز مدرسه بود. وقتی بزرگ شد، خانم معلم از او خواست که به جای او در مدرسه کار کند. تیزپا هم قبول کرد و معلم جدید بچه خرگوشها شد. اما بشنوید از روباه ، اوبه سراغ دوستش ، آقا گرگه رفته بود تا به او بگوید که یک خرگوش برایش شکار کرده وهمینکه خرگوش کوچولو چاق شود، آنرا برایش خواهد آورد. وقتی به خانه اش برگشت و تیزپا را ندید، خیلی ناراحت شد.باز هم پیش گرگ رفت و به او
گفت:« من داشتم به آن خرگوش کوچولو غذا می دادم تا چاق شود و تو بتوانی او را بخوری اما او فرارکرده است.»

گرگ گفت:« ما چندسال پیش هم به اینجا آمده بودیم. خرگوشهای اینجا خیلی زرنگ هستند و به این سادگی فریب نمی خورند. بیا از اینجا به جای دیگری برویم و خرگوشهایی را پیدا کنیم که شکارکردنشان زحمتی نداشته باشد. من حال و حوصله ی دردسررا ندارم.»

آنها رفتند و به سرزمینی رسیدند که خرگوشهای زیادی در آن زندگی می کردند. خرگوشهایی  که مدرسه و معلم نداشتند. بیسواد و نادان بودند و راحت به دام می افتادند.در آنجا روباه خرگوشهای  چاق و چله را به گرگ می داد و گرگ هم  در عوض مرغ و خروسهای چاق و خوشمزه به او میداد. این معامله ی گرگ و روباه سالها ادامه داشت، اما تیزپا و دوستانش هرگز به دام آنها نیفتادند. شما که حتماً علتش را می دانید. مگرنه؟